تبليغاتX
فلسفه به زبان ساده

فلسفه به زبان ساده

فلسفه، تاریخ فلسفه

بخش هشتم – منطق

نوبت به ارسطو شاگردی که حدود بیست سال در اکادمی افلاطون بود، رسید. او حدود 384-322 ق.م می زیست. ارسطو اهل قونیه بود. یکی از اشکالات افلاطون این بود که به تغییرات طبیعت توجه زیادی نداشت.اما ارسطو برخلاف استاد خود به ایت تغییر و تحولات بسیار حساس بود و آنرا خوب رصد می کرد. او شروع به مطالعه درباره حیوانات و گیاهان نمود. شاید اغراق نباشد که او را اولین زیست شناس اروپا بدانیم. لازم به توضیح است که پدر ارسطو پزشک بنامی بود و این زمینه مطالعات ارسطو را در احوالات حیوانات و گیاهان مساعد نمود. همین تفاوت اساسی بین ارسطو و افلاطون بود. چونکه افلاطون شدیدا درگیر مسائل عقلی بود اما ارسطو در مقابل آن توجه خاصی به دنیای محسوسات داشت.

ارسطو در یادداشت های خود از اصطلاحاتی استفاده نمود که امروزه نیز دانشمندان از آنها استفاده می کنند. دسته بندی علوم را می توان به ارسطو نسبت داد. او پایه گذار علم منطق است. او نظریه مثال استاد خود افلاطون را رد کرد. ارسطو صورت واقعی همه چیز را پذیرفت. مثلا در مورد انسان آن صورت جاودانه را پذیرفت اما به این نکته نیز توجه داشت که ما پس از دیدن تعداد زیادی انسان آن صورت را برای خود تجسم کرده ایم. او بجای بحث صورت افلاطون، به ویژگی های همه چیز توجه داشت. آن تفاوت بین ویژگی ها است که به همه چیز معنی می دهد، افلاطون همه چیز را در اندیشه به همراه عقل می دید اما ارسطو به همراه نظریه افلاطون به ادراک از طریق حواس اعتقاد داشت.

ارسطو به عکس افلاطون به این موضوع اعتقاد داشت که همه چیزهایی که در روح انسان است بازتاب چیزهای طبیعی است. بنابراین از نظر او جهان واقعی همان طبیعت است. این دو درست عکس یکدیگر فکر می کردند. ارسطو عقل را یکی از بهترین ویژگی های انسان می دانست. اما او می گفت اگر چیزی را احساس نکنیم عقل در این میان خالی است.

بنابر نظریه ارسطو "جوهر" عنصر سازنده است و "صورت" همان ویژگی هاست. یعنی انسان با تمام ویژگی هایش زمانی که بمیرد، انسان از بین رفته اما جوهر آن باقی است که البته این جوهر دیگر انسان نیست. ارسطو در رابطه با علت و معلول به چهار علت اشاره می کند، علت مادی، علت فاعلی، علت صوری و علت غایی.

به عنوان مثال:

در جریان ریزش باران، علت مادی آن بخار در هواست، علت فاعلی سرد شدن هواست، علت صوری ریزش آب (باران) و علت غایی اینکه باران می آید چون جانوران و گیاهان به آن احتیاج دارند.

در مورد درستی یا نادرستی بحث فوق فعلا صحبت نمی کنیم، و اما منطق. ارسطو همه چیز را دسته بندی کرد. مثل اینکه ما کتاب را در کتابخانه، مداد را در جامدادی و ... قرار می دهیم. سپس کتاب ها را به گروه هایی مثل داستان، فلسفه، عرفان و ... تقسیم می کنیم. بدین ترتیب خواهیم دید که همه چیز مربوط به دسته بزرگتری است. تصور کنید که چیزی پیدا شود که ما ندانیم که آن مال کدام دسته است! جالب است ذهن نیز دقیقا همین دسته بندی ها را در خود دارد. با درک این موضوع به سنگ بنای اولیه شکل گیری منطق می رسیم. ارسطو در طبیعت چیزها را به دسته جاندار و بی جان تقسیم بندی کرد. سپس جانداران را به گیاهان و سایر مخلوقات تقسیم نمود. پس از آن سایر مخلوقات را به انسان و حیوان تقسیم نمود. این تقسیم بندی بر اساس ویژگی های کلی و اشتراک و اختلاف بین این ویژگی ها شکل گرفته. ار سطو به وجود سه نوع خوشبختی اعتقاد داشت: 1- خوشبختی بر اساس لذت، 2- خوشبختی بر اساس مسئول بودن و 3- خوشبختی بر اساس تفکر. ارسطو می گفت هر سه نوع خوشبختی باید در آن واحد وجود داشته باشد تا انسان معنی خوشبختی را بفهمد. و در پایان ارسطو به سه نوع حکومت اعتقاد داشت: پادشاهی، اشرافی و دموکراسی.

پایان بخش هشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:58  توسط امیر  | 

بخش هفتم – عالم مثال

افلاطون یکی از شاگردان سقراط بود. او شاهد محاکمه سقراط بود وهمین مسئله بعلاوه مرگ سقراط تشکیل دهنده مسیر فلسفی افلاطون شد. مرگ سقراط باعث شد که افلاطون به شکافی بزرگ پی ببرد و آن واقعیت تفاوت بین جامعه با جامعه آرمانی که به آن اعتقاد داشت، بود. یکی از اولین کارهایی که افلاطون انجام داد انتشار دفاعیات (Apology) سقراط بود.

شاید بتوان گفت که افلاطون اولین فیلسوفی بود که آرا و نظرات خود را منتشر کرد و شاید بتوان علت ماندن آنها را در تشکیل مدرسه فلسفه او دانست که به آن آکادمیا می گفتند. در این آکادمی ریاضیات، فلسفه و ورزش تدریس می شد.

افلاطون به دنبال کشف یک رابطه بود، رابطه بین چیزی که جاوید است و چیزی که در حال تغییر (روان) می باشد. از نظر افلاطون آنچه در جامعه، اخلاق غیر قابل تغییرند همانند آنچیزی است که در طبیعت غیر قابل تغییرند. اصولا فلاسفه به دنبال جاودانه ها هستند.

افلاطون اعتقاد داشت که هر آنچه در طبیعت محسوس و ملموس است حالت تغییرپذیر (روان) است. و آنچیزهایی که یک قالب و صورت دارند و ربطی به زمان ندارند، جاودانه هستند. منظور از صورت این است که خوب به انسان ها نگاه کنید می بینید که آنها دارای وجوهات مشترکی هستند، مثلا همه دو چشم، دو گوش و ... دارند. هر انسان نسبت به انسان دیگر یا حتی نسبت به خودش تغییرپذیر است ولی "صورت" انسان همیشه جاودان است، فارغ از زمان و مکان، یعنی الگوی انسان چیز واحدی است و انسانها در جزییات با الگوی اصلی خود متفاوتند. به زبان حال یعنی الگوهایی وجود دارند که غیر قابل تغییرند و همه چیز از روی آن الگوها ساخته می شود. او اعتقاد داشت که ما را گروهی از الگوها و صورت ها احاطه کرده اند.

افلاطون به این صورت ها، مثال می گفت. یعنی در پس هر انسانی یک انسان مثالی وجود دارد. یعنی به عبارتی در پس جهان مادی، حقیقتی وجود دارد که به آن عالم، عالم مثال می گفت. او اعتقاد داشت در جهان مادی که همه چیز در حال تغییر است نمی توان به شناخت حقیقی رسید، بلکه زمانی شناخت شکل می گیرد که به عقل خود رجوع کنیم. اما چرا عقل؟، چون که عقل یک چیز مطلق است و می تواند به چیزهای مطلق و جاودانی بپردازد. به همین دلیل افلاطون به ریاضیات توجه زیاد داشت، زیرا قالب های ریاضی غیرقابل تغییرند، پس می توان آنرا به عنوان ابزاری برای شناخت استفاده نمود.

افلاطون می گفت که انسان موجودی دوگانه است. انسان دارای حواسی است که در بدن ما خلاصه شده اند و برای درک جهان مادی با تمام تغییراتش مناسب است، اما قابل اطمینان نیست. ولی انسان بخش دیگری دارد که همان روح فناناپذیر است و این روح همان جایی است که قلمرو عقل می باشد. چون جنس مادی ندارد، می تواند عالم مثال را درک کند. او اعتقاد داشت که روح پیش از ورود به جسم وجود دارد. ضمنا او می گفت که روح به محض ورود به جسم همه مثال ها را از یاد می برد و در مواجهه با طبیعت تنها چیزهایی از عالم مثال را بیاد می آورد. به همین دلیل است که روح علاقمند است به عالم مثال برگردد چون زمانی که خاطره آن مثال ها برایش زنده می شود، دلتنگ می گردد و عزم سفر به عالم مثال را دارد اما در بند جسم گرفتار است.

افلاطون اعتقاد داشت که حکما باید بر مسند دولت بنشینند، چون او به یک دولت آرمانی یا همان مدینه فاضله اعتقاد داشت که قلمرو فرمانروایی حکما بود. او جامعه را به سه بخش تقسیم می کند: حکمرانان، پاسداران و زحمتکشان. او اعتقاد داشت که حکومت بر مبنای خرد است. پس زنان هم در دولت او می توانند نقش داشته باشند. البته امروزه شاید حکومت از نوع حکومت افلاطونی را خودکامه (توتالیتر) نامند. افلاطون بعدها در کتاب قوانین (The laws) خود، دولت آرمانی را دولت مشروطه معرفی می کند.

پایان بخش هفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:37  توسط امیر  | 

بخش ششم – سقراط

سقراط کسی است که بر نحوه تفکر کل اروپا تاثیر گذاشت و هیچکدام از آثار خود را ننوشت. او مردی تنها اهل تفکر بود. با توجه به صحبت های سقراط مکاتب فلسفی گوناگونی شکل گرفت. آراء و نظرات سقراط را ما بوسیله افلاطون درک کرده ایم. البته در صحت این موضوع جای تردید برای گروهی از فلاسفه وجود دارد زیرا آنها صحبت های افلاطون را به خود او نسبت می دهند.

سقراط اهل گفت و شنود بود. روش او این بود که با طرح یک سوال آغاز می کرد و او شروع به بحث کردن، می کرد و در خلال این مباحثه نطرات خود را ارائه می داد و با استدلال قوی طرف مقابل را محکوم می کرد و از این طریق فرق خوب و بد را به فرد مورد نظر نشان می داد. البته اگر سقراط تنها به شنیدن بسنده می کرد به آن سرنوشت تلخ دچار نمی شد. همانطور که شاید شنیده باشید او را به مرگ محکوم کردند. خیلی جالب است که سقراط خود را جاهل نشان می داد و با این روش طرف مقابل را به فکر وامی داشت و شخص مورد نظر شروع به استدلال کردن، می کرد. این که کسی خود را به جهالت بزند را جهالت سقراطی می گویند.

سقراط همیشه با مجازات مرگ مخالف بود.

اما نکته جالب اینکه او متهم به این شد که خدایان جدیدی را معرفی کرده و باعث فساد جوانان شده است. یک هیت منصفه با این اتهام او را به مرگ محکوم کردند. مجازات او نوشیدن جام شوکران بود. همان جام زهری که سرکشید و جان سپرد. سقراط هم عصر سوفسطاییان بود، او هم به مانند سوفسطاییان به فرد و نقش او در جامعه اعتقاد داشت. اما سقراط یک تفاوت عمده با سوفسطاییان داشت و آن اینکه او برای بدست آوردن پول شروع به درس دادن نکرد. او یک فیلسوف به معنای واقعی بود، در اینجا فیلسوف یعنی "اهل خرد" اما همانطور که قبلا گفتیم سوفیست یعنی آدم دانا و آگاه. پس بین یک فیلسوف و سوفیست تفاوتی وجود دارد. دغدغه فیلسوف ندانسته ای اوست و اینکه او می داند که کم می داند ، او را ناراحت می کند و باعث شروع اندیشه های جدید می شود. او اعتقاد عجیبی به عقل انسان داشت. او برخلاف سوفسطاییان اعتقاد داشت که برای بدست آوردن تمایز مطلق بین خوب و بد نباید به جامعه نکاه کرد بلکه باید به عقل خود رجوع نمود.

پایان بخش ششم  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:52  توسط امیر  | 

بخش پنجم – آیا حق و ناحق دارای معیار مطلقی هستند؟

آتن یک مرکز فرهنگی بود، قلب فرهنگ یونان. همانطور که دیدیم فیلسوفان طبیعی بیشتر به جنبه مادی جهان توجه داشتند و این همان چیزی است که ریشه علوم می باشد. در همان زمانها در آتن تفکر جدیدی نقش گرفت و آن اینکه همگی توجه خود را به فرد معطوف کردند. پس از این زمان بود که نوعی دموکراسی که برآیند تشکیل مجامع مردمی و دادگاه های حقوقی بود، شکل گرفت. اما برای اینکه دموکراسی شکل بگیرد باید مردم آموزش ببینند. با توجه به وجود دادگاه های مدنی این نیاز در مردم آتن احساس شد که آنها احتیاج به فن سخنوری دارند. چرا که آنها می خواستند در برابر دادگاه سخن قانع کننده ای داشته باشند. در ضمن با توجه به شکل گیری نوعی دموکراسی افراد جامعه افکار خود را ازطریق سخنوری به یکدیگر منتقل می کردند.

در چنین زمانی گروهی فیلسوف که متعلق به مستعمرات یونان بودند به سوی آتن رهسپار شدند. شغلی که آنها برای خود برگزیدند، آموزگاری بود. این ها همان سوفسطاییان (sophists) بودند. واژه سوفسطایی به معنی آدم دانا و آگاه به کار می رود. آنها بر این باور بودند که اگر پرسش های فلسفی حتی اگر جواب هم داشته باشند، اما قدرت آن را نداریم که به راز طبیعت و جهان دست یابیم یا بفهمیم. این همان شک گرایی (scepticism) است. با این طرز تفکر سوفسطاییان ترجیح دادند به فرد و جایگاه فرد در جامعه توجه کنند. چون آنها اعتقاد داشتند که در هر صورت فرد باید آموزش ببیند. آنها به علت سفرهای زیاد حک.مت های مختلف را دیده بودند.

ونکته آخر اینکه آنها در آتن موضوع پرجنجالی را مطرح کردند و آن اینکه حق و ناحق، خوب و بد دارای معیار مطلق نیستند.    

 

پایان بخش پنجم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 22:8  توسط امیر  | 

بخش چهارم – آیا روح جاودانه است؟

فیلسوف دیگری که می خواهم درباره آن صحبت کنم و صاحب نطرات جالبی است، دموکریتوس (Democritus) نام دارد. او اعتقاد داشت که تغییر در اوضاع و احوال طبیعت به سبب تغییر چیزی نیست، بلکه او اعتقاد داشت همه چیز از قطعات کوچکی (ریزی) که حالت جاودانه و غیر قابل تغییر دارند، تشکیل شده اند و او آن ها را "اتم" نامید. کلمه اتم به معنی چیزی است که غیر قابل تجزیه باشد. مساله ای که فکر او را مشغول کرده بود این بود که باید ثابت کند اجزاء تشکیل دهنده هر چیز تا بینهایت قابل تجزیه شدن نیستند. در ضمن او اعتقاد داشت که هیچ چیزی را نمی توان از هیچ بوجود آورد پس بنابراین قطعات ریز طبیعت حالت جاودانه دارند. او معتقد بود که اتم ها همه یک شکل نیستند و با قبول این موضوع، ترکیبی که اجسام را بوجود می آورند را توجیه می کرد. البته لازم به توضیح است که منظور از یک شکل نبودن اتم ها بیشتر جنبه هندسی آن ها بود یعنی او باور داشت که گروهی از اتم ها گرد، گروه دیگری مسطح و ...

تفاوت نظریه دموکریتوس با دانشمندان حال حاضر این است که آن ها توانسته اند اتم را به ذرات ریزتری (بنیادی) تجزیه کنند، پروتون، نوترون و الکترون. دموکریتوس به نیرویی که طبیعت را کنترل کند اعتقاد نداشت، او معتقد بود که همه چیز از اتم و فضای تشکیل دهنده آن ساخته شده است و شاید به توان در اینجا از واژه "مادی گرا" (Materialist) را برای او استفاده کرد. او اعتقاد داشت که اتم ها به صورت اتفاقی حرکت نمی کنند بلکه یک حالت مکانیکی را می توان برای آنها تصور کرد. نکته جالب درباره دموکریتوس اعتقاد و تحلیل او نسبت به روح است. او باور داشت که روح از اتم های روح تشکیل شده است و زمانی که موجودی می میرد اتم های روح آن آزاد شده و برای ایجاد و خلق روح دیگری به کار می روند.

پس بنابراین شاید بتوان از حرف او چنین نتیجه گرفت که از نظر وی روح حالت جاودان ندارد. البته در حال حاضر هم گروهی هستند که معتقدند که روح وابسته به مغز است و با از بین رفتن مغز همه چیز از بین می رود.

 

پایان بخش چهارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:25  توسط امیر  | 

بخش سوم : جوهر اولیه و تغییرات را چگونه توجیه کنیم؟

همانطور که در بخش قبل دیدید دو فیلسوف پارمنیدس و هراکلیتوس در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. پارمنیدس اعتقاد داشت که هیچ چیز تغییر نمی کند و هراکلیتوس اعتقاد داشت که همه چیز تغییر می کند. حال در این میان به بررسی آراء فیلسوف دیگری می پردازم که شاید وجه تمایز بین دو فیلسوف قبلی را حل کند. او امپدوکلس (Empedocles) نام دارد. به نظر او پارمنیدس و هراکلیتوس هم درست می گفتند و هم اشتباه می کردند. به نظر امپدوکلس اشتباه این دو فیلسوف در این بود که آنها تنها یک عنصر را مد نظر داشتند اگر چنین نباشد نمی توان ارتباطی بین عقل و احساس پیدا کرد. او اعتقاد داشت تنها یک عنصر نمی تواند باعث بوجود آمدن موجودی شود و عناصر دیگری در این ماجرا نقش دارند. یا به عبارت دیگر او اعتقاد نداشت که ریشه طبیعت در یک عنصر خلاصه شده است. او اعتقاد داشت چهار عنصر در این زمینه نقش دارند، خاک، هوا، آتش و آب. او اعتقاد داشت همه چیز از ترکیب یا تجزیه این چهار عنصر بوجود می آیند. تنها نکته ای که او مد نظر داشت این بود که در هر موجود به نسبت های متفاوت از این عناصر وجود دارد. پس می توان نتیجه گرفت که از نظر او این چهار عنصر هیچگاه از بین نمی روند بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شوند. پس بنابراین برخلاف نظر دو فیلسوف قبلی یعنی پارمنیدس و هراکلیتوس هیچ چیز تغییر نمی کند. اما تنها نکته ای که باقی می ماند این است که آن چیست که باعث بوجود آمدن این ترکیب ها و تجزیه ها می شود؟

او اعتقاد داشت که دو نیرو در این ماجرا نقش دارند و آنها را "خیر" و "شر" (مهر و کین) نامید. که "خیر" باعث ترکیب و "شر" باعث تجزیه می شود. جالب است که او به نکته ای اعتقاد داشت که دانش و علم مدرن نیز آنرا به صورت دیگری تعبیر می کند و آن اینست که او تمایز بین "جوهر" و "نیرو" را باور داشت. همانطور که می دانیم دانشمندان در حال حاضر نیز اعتقاد دارند که تمام اتفاق های طبیعی بر اساس تقابل عناصر و مجموعه ای از نیروهاست. در اواخر عمر امپدوکلس فیلسوف دیگری به دنیا آمد که آناکساگوراس (Anaxagoras) نام داشت. او بر این باور بود که طبیعت از ذرات ریزی تشکیل شده است، یعنی شما هر چیز را تجزیه کنید باز به ذره های ریزتری می رسید. پس بنابراین در ریزترین ذره ها از موجودی، ذره هایی از موجود دیگر در آن وجود دارد.به عبارتی "کل در هر جزء کوچک " وجود دارد. یعنی اگر شما هر چیز را به کوچکترین ذره تجزیه کنید، اطلاعات کل آن چیز اصلی در آن وجود دارد. آناکساگوراس این ذرات را "هسته" نامید. او نیرویی را که این موجودات را با توجه به وجود هسته می سازد را "ذهن" یا "شعور" نامید که زیر سایه "نظم"، بوجود آورنده عناصر هستند. دو نکته جالب دیگر اینکه او اعتقاد داشت که ماه نور خود را از زمین می گیرد و خودش به تنهایی نوری ندارد و دیگر اینکه او خورشید را خدا نمی دانست و آنرا تنها یک سنگ گداخته بزرگ می دانست.

اما باز یک سوال دیگر باقی می ماند که آن جوهر اولیه و تغییرات را چگونه توجیه کنیم؟


پایان بخش سوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:33  توسط امیر  | 

بخش دوم : آیا باید به عقل خود اطمینان کنیم یا به حس خود؟

فیلسوف دیگری که زمان مطرح کردن عقاید اوست، پارمنیدس (Parmenides) نام دارد. او اعتقاد داشت  که چیزی وجود دارد که هیچگاه نابود نمی شود. به عبارت دیگر می توان گفت که هیچ چیزی نمی تواند از هیچ بوجود آید. یعنی نسبت دادن حالت جاودانی به چیزها یا هر چیز که وجود دارد، وجود داشته است. زمانی که به آراء او در مورد مسئله تغییر نگاه می کنیم، می بینیم که او اساسا" تغییر را امکان پذیر نمی دانسته است.

پس یک پرسش پیش می آید که تغییراتی که با حواس خود حس می کنیم، را چگونه تعبیر کنیم؟

 

لازم است در اینجا به نکته ای اشاره کنم، اساس" گروهی وجود دارند که اعتقاد عجیبی به عقل بشر دارند، این حالت را "خردگرایی" (Rationalism)می گویند. پس بنابراین می توان نتیجه گرفت که پارمنیدس از جمله خردگرایان بوده است. بنابراین او آنچه را که با حواس خود درک می کرده را باور نداشته است، زیرا اگر با عقل خود اطراف را درک کنیم این کلاهی است که حواس بر سر انسان می گذارند.

 

در زمان حیات پارمنیدس فیلسوف دیگری زندگی می کرد که هراکلتیوس (Heraclitus) نام داشت. نظرات او درست در نقطه مقابل پارمنیدس بود. او اعتقاد داشت که همه چیز در جریان و روان است. او اعتقاد داشت که وجود بد و خوب هر دو لازمه نطم است. او به خدا اعتقاد داشت البته برداشت آن از خدا به این صورت بود که او چیزی است که جهان را در برگرفته نوعی عقل کل، به همین دلیل او از واژه لوگولس (Logos) به معنای عقل استفاده می کرد و آن را مترادف با خدا می دانست.

 

حال در میان این آراء این دو فیلسوف کدام را باور کنیم که آیا باید به عقل خود اطمینان کنیم یا به حس خود؟


پایان بخش دوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط امیر  | 

بخش اول: جهان چگونه بوجود آمده؟ و حیات چگونه شکل گرفته؟

شاید از اولین پرسش ها در ذهن بشر اندیشمند این بوده که جهان چگونه بوجود آمده؟ و حیات چگونه بوجود آمده؟ و حتی شاید یکی از پرسش های مهم دیگر که انسان از خود  پرسیده این باشد که "من کی هستم؟"

این پرسش ها سال ها بلکه قرن های متمادی است که ذهن بشر را به خود مشغول کرده و من فکر می کنم این پرسش ها همچنان بدون پاسخ مانده و در طی این سال ها ما این موضوع را بوسیله علم از زوایای مختلف دنبال کردیم اما هنوز پاسخ دقیقی برای آنها نداریم. شاید بتوان گفت که فلسفه برآیند کنجکاوی های بشر بوده. من در این بخش از یادداشت های خود قصد دارم  که به تاریخ فلسفه، در حال حاضر فلسفه غرب بپردازم. امیدوارم که در آینده بتوان از فلسفه مشرق زمین نیز صحبتی به میان آورد. قبل از پرداختن به این موضوع لازمه که یادآور بشم که آشنایی با اساطیر چه در غرب و چه در شرق جهت مطالعه دقیق تاریخ فلسفه و شاید خود فلسفه مورد نیاز است اما من قصد ندارم در مورد این موضوع چیزی بنویسم، بیشتر تلاش من دنبال کردن توالی تاریخی فلسفه و فیلسوفان است. در این مسیر به این موضوع پی می بریم که هر فیلسوف به دنبال یافتن (کشف) چه موضوعی بوده.

 

شروع:

شاید بتوان خواستگاه اولیه فلسفه را به یونان و به حدود 500-600 سال پیش از میلاد مسیح نسبت داد. فیلسوفان اولیه در یونان بیش از هر چیز به فکر پدیده های طبیعی بودند. اونها به دنبال یافتن پاسخ این پرسش بودند که همه چیزهایی که می تونن درک کنن چگونه بوجود آمده؟ به عنوان نمونه چه طور انسان از خاک و آب بوجود اومده؟ این فیلسوفان چون تمرکز زیادی بر روی پدیده های طبیعی و علت این تغییرات بودند راه استدلال علمی را پیش گرفتند و اونچه اونها با این روش ادامه دادند بعد از آن علم نامیده شد.

 

یکی از اولین فیلسوف های شناخته شده طالس (Thales) است. اون فیلسوفی بود که اعتقاد داشت ریشه همه چیز و منشا پیدایش همه چیز آب است. او به همراه دو فیلسوف دیگر که به اونها در پایین خواهیم پرداخت، اعتقاد داشتند که پایه و منشا همه چیز، "چیزی" است (که به آن جوهر می گفتند) اما نکته مهم و پرسش اساسی برای اونها این بود که چگونه این "چیز" (جوهر) تغییر ماهیت می ده و تبدیل به چیز دیگه ای می شه؟

 

یکی از اونها "آناکسیماندروس" (Anaximander) که تقریبا در زمان حیات طالس بوده. او اعتقاد داشت که جهان ما به همراه هزارها یا شاید میلیون ها جهان دیگر در بی نهایت (لامتناهی) به وجود آمده به طور ساده می توان چنین برداشت کرد که او اعتقاد داشت همه چیزها متناهی هستند، چیزهایی که قبل و بعد از آن چیزها می آید، لامتناهی هستند. به نظر می رسد با این دیدگاه او با این موضوع که آب منشاء همه چیز است، مخالف است.

 

فیلسوف سوم آناکسینس (Anaximenes) است. او اعتقاد داشت که منشاء همه چیز هوا است. به نظر او آب همان هوای فشرده است، و او باور داشت که با فشردن آب به خاک خواهیم رسید. در مورد آتش او نظر جالبی داشت و آن این بود که آتش هوای رقیق است.

 

اما هر سه فیلسوف همچنان درگیر این سوال بودند که این جوهر چگونه تغییر ماهیت می دهد؟ این موضوع باعث بوجود آمدن مساله ای به نام مسئله تغییر شد.

 

 

پایان بخش اول

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:31  توسط امیر  | 

با سلام،
دوستان عزیز، در این وبلاگ تلاش من بر این است که فلسفه را به زبان ساده ارائه دهم. من در شروع تاریخ فلسفه غرب را به زبان ساده مورد بررسی قرار می دهم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط امیر  |